پایگاه سایبری استان خوزستان

قرارگاه جنگ نرم استان خوزستان

پایگاه سایبری استان خوزستان

قرارگاه جنگ نرم استان خوزستان

پایگاه سایبری استان خوزستان

کانال رسمی تلگرام پایگاه سایبری استان خوزستان

جهت بیان هرگونه سوال و یا دیدگاه می توانید از کاربری تلگرام زیر استفاده نمایید
Telegram: @saiber89


وبلاگی در جهت فعالیت در عرصه جنگ نرم، این وبلاگ یکی از صدها وبلاگ در عرصه سایبری و استان خوزستان است.
-------------------------
ﺁﻥ ﺷﺐ ﮐﻪ ﻋﻠﯽ ﺧﺸﺖ ﻟﺤﺪ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭼﯿﺪ
ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻪ ﮐﻔﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﻟﺶ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ
ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﯼ ﺁﺧﺮﺵ ﺗﻤﺎﺷﺎﯾﯽ ﺑﻮﺩ
ﺯﺍﻧﻮ ﺯﺩ ﻭ ﺧﺎﮎ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪ ...
* ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏ ﯾﺎ ﺍﯾﺘﻬﺎ ﺍﻟﺼﺪﯾﻘﻪ ﺍﻟﺸﻬﯿﺪﻩ
-------------------------
امام خامنه ای :
ما عرض کردیم افسران جوانِ جنگ نرم.
اعتقاد من این است - این هیچ تعارف نیست - که در این میدان،
شماها افسرید؛ سرباز صفر نیستید. شما جوانید، میدان مبارزه‌ی شما هم میدان جنگ نرم است. امروز خوشبختانه جنگ نظامی نداریم؛ اگر یک وقتی جنگ نظامی هم پیش بیاید، باز پیشقراولهایش جوانهایند.
-------------------------
این گردبادهای به غیرت درآمده
تسلیم رهبرند که طوفان نمیکنند...
-------------------------
|| دل من گم شد، اگر پیدا شد
بسپارید امانات رضا...
و اگر از تپش افتاد دلم
ببریدش به ملاقات رضا ... ||

-------------------------
کاش میشد
میان خاک های نرم تو
جسم بیجانم ولی تنها شود
این پلاک بی نشان گردنم
درمیان صحن، پاک تو پیدا شود
کاش میشد تا دل از دست زمانه بکشم
هرچه بودم را فدایت، نوکری رسوا شوم.

آخرین نظرات
  • ۲۵ شهریور ۹۵، ۱۸:۰۰ - کاظم
    عالی

یه تاجری بود اهل خدا و دین،

بچش گفت بابا میخوام از خارج زن بگیرم

باباش گفت همینجا از ایران یه خوبش رو واست میگیرم

گفت نه بابا من باید از خارج زن بگیرم.

هرکاری کرد پسرش متقاعد نشد.

یروز دوست تاجره بهش گفت یه کارت زائر دارم، میخوان داخل ظریح امام رضا(ع) رو تمیز کنند

تاجره میگه تورو خدا یه کارتم واسه من بگیر

خلاصه میره تو ظریح و به خادم میگه یذره از خاک های داخل ظریح رو بهم بده

خادمه هم یمقدار خاک رو میذاره توی یبرگه ای که اونجا بوده

پدره هم خاک رو تبرکی میده به پسرش

یروز پسرش میگه بزار ببینم ینخاک تبرکی چطور

همینکه برگرو وا میکنه ، میبینه یه نامست

توش نوشته: یا امام رضا(ع) دختری هستم از سن ازدواج رد شدم، بخواطر شغل بابام که صفور شهرداریه کسی نمیاد خواستگاریم، بخدا دیگه طاقت ندارم، یکاری کن به گناه نیافتم.

پسره تا نامه رو میخونه، به باباش میگه، بابا دختر مورد نظرم روپیدا کردم

باباش میگه کیه؟ چه شکلیه؟ تاحالا دیدیش؟

پسره میگه هرطوریه من میخوامش، حتی اگر مریض باشه.

باباشم وقتی ماجرای نامه رو میفهمه حرفی نمیزنه و میره از شهرداری آدرس اون پیرمرده رو میگیره،

گل شیرینی میگیرن و میرن دم خونه اون مرده، زنگ رو که میزنن

با یه ماشین چند میلیونی اومده بودن تو یه منطقه فقیر نشین

پدر دختره میاد دم در میگه، بفرمایید؟

پدر پسره میگه که شما دختر دارید؟

میگه بله!

میگه ما اومدیم خواستگاری

پدره هم به دخترش میگه، بابا خواستگار نیومد حالا هم که اومد، با ماشین چند میلیونی اومد

خلاه وصلت سر میگیره و ازدواج میکنند

یروز دختره به پسره میگه، راستش رو بگو ، چرا اینقدر دوستم داری، اصلا چی شد که اومدی خواستگاری من؟

پسره میگه، امام رضا (ع) من رو فرستاد؟

دختر با تعجب میگه چطور؟

پسره هم نامه رو نشونش میده،

دخته میزنه زیر گریه و میگه منکه اون نامه رو انداختم تو ظریح

پسره هم تعریف میکنه چی شد.

سخنی از حجت الاسلام والمسلمین محسن قرائتی

 انتشار: پایگاه سایبری

מוות לישראל

Death to Britain

Mors ad America

Mort à la France

لبیک یا امام خامنه ای

پایگاه سایبری استان خوزستان

مرگ بر ضد ولایت فقیه

جمهوری اسلامی ایران


انتشار این مطالب در سایر وب سایت ها

انتشار این مطلب در وب سایت افسران

انتشار در واتساپ


انتشار در تلگرام


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۵/۲۳
بگذار گمنام بماند.

نظرات  (۱)

بسیار زیبا بود

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی